سخن‌سرا

سلام خوش آمدید

نظرسنجی داستانک و تمرین هفتۀ دوم

چهارشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ

موقت: 

شکل نظرسنجی را تغییر دادم. پس دوستانی که نتوانسته‌اند در نظرسنجی شرکت کنند امروز و فردا این کار را انجام دهند. برای شرکت در نظرسنجی کافی است یک آدرس ایمیل وارد کنید.

فرصت شرکت در دور دوم تمرین، تا پایان روز جمعه است. 


نظرسنجی تمرین داستانک‌نویسی

در ابتدا از همۀ دوستانی که طی یک هفتۀ گذشته از سخن‌سرا حمایت کردند تشکر می‌کنم. یک ایده زمانی خوب است که ثمربخش هم باشد. و سخن‌سرا میوه‌ای نخواهد داد مگر با مشارکت همراهانش. در دورهمی هفتۀ گذشته نوزده وبلاگ‌نویس شرکت داشتند که لینک نوشته‌هایشان را در اینجا می‌توانید ببینید. از امروز تا هفتۀ بعد نوشته‌های دوستان را بخوانید؛ و اگر نقطه نظری نسبت به نوشته‌هایشان دارید زیر همان پست بیان کنید. (تا وقتی نقطه ضعف‌ها مشخص نباشد جایی برای پیشرفت و بهتر شدن نخواهد بود. پس از نقد کردن و نظر دادن نترسیم.) در قدم بعد هم لطف کنید و در نظرسنجی زیر شرکت کنید. نظرسنجی به این شکل است که به هر مطلب می‌توانید از یک تا پنج امتیاز بدهید. ضمن اینکه هر فرد تنها یک مرتبه می‌تواند در نظرسنجی شرکت کند؛ و برای شرکت در نظرسنجی لازم است با حساب گوگل خود وارد شده باشید. پس سعی کنید با دقت تمام این کار را انجام دهید. 

نظرسنجی تمرین داستانک نویسی


تمرین هفتۀ دوم

و اما تمرین هفتۀ دوم. پایان بندی یکی از چالش‌برانگیزترین بخش‌ها در نوشتن یک داستان، رمان و یا داستانک است. به تعداد تمام انسان‌ها دیدگاه‌های متفاوت وجود دارد. به عنوان تمرین این هفته، داستانک زیر را بخوانید و بعد با دو دیدگاه مثبت و منفی، پایان متفاوتی با اصل داستان برایش بنویسید. در نوشتن سعی کنید از پایان‌‌بندی‌های کلیشه‌ای تا حد امکان دوری کنید. 

اُ.هنری یکی از کسانی است که در زمینۀ داستانک‌نویسی حقیقتاً صاحب سبک است. در کتاب ادبیات داستانی میرصادقی نیز از او نام‌برده شده است. «انتخاب سوپی» عنوان داستانکی است که برای تمرین هفتۀ دوم از اُ.هنری انتخاب کرده‌ام.


انتخاب سوپی-اُ.هنری

«سوپی روی یک نیمکت در میدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه می‌رسید و او می‌دانست که باید هرچه زودتر نقشه‌هایش را اجرا کند. با ناراحتی روی نیمکت جابجا شد. احتیاج به سه ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت. معمولاً زمستان‌هایش را این‌گونه سپری می‌کرد.و حالا وقتش بود، چون شب‌ها روی نیمکت میدان با سه روزنامه هم نمی‌توانست از سرما خلاصی یابد. بنابراین تصمیمش را برای زندان رفتن گرفت و فوراً شروع به بررسی اولین نقشه‌اش کرد.

نقشه‌ی ساده‌ای بود، در یک رستوان سطح بالا شام می‌خورد، سپس به آن‌ها می‌گفت که پول ندارد و آن‌ها پلیس را خبر می‌کردند. ساده و راحت بدون هیچ دردسری. با این فکر نیمکتش را رها کرد، آهسته به راه افتاد.

چیزی نگذشت که به یک رستوان در برادوی رسید. آه! خیلی عالی بود. خیابان ششم دید، جلوی ویترین مغازه ایستاد و نگاهی به داخل آن انداخت؛ همه چیز تمیز و براق بود. فقط می‌بایست یک میز در رستوان پیدا کند و بنشیند. آن وقت همه چیز روبه راه بود. چون وقتی می نشست مردم تنها می‌توانستند، کت و پیراهنش را ببینند که خیلی کهنه نبودند؛ هیچ کس شلوارش را نمی‌دید. راجع به سفارش غذا فکر کرد. خیلی گران نه؛ اما باید خوب باشد. اما وقتی که سوپی وارد رستوان شد، گارسون شلوار کثیف و کهنه و کفش‌های افتضاح او را دید. دست‌هایی قوی یقه‌ی او را گرفت و به او کمک کرد که دوباره خودش را در خیابان ببیند! حالا مجبور بود که نقشه‌ی دیگری بکشد. از برادوی گذشت و همه می‌توانستند او را ببینند. آرام و با دقت سنگی را برداشت و به طرف شیشه پرت کرد. شیشه با صدای بلندی شکست. مردم به آن طرف دویدند. سوپی خوشحال بود چون مقابلش یک پلیس ایستاده بود. سوپی حرکت نکرد. در حالی که دست‌هایش در جیبش بود، ایستاد و لبخند می‌زد. با خود اندیشید: «به زودی در زندان خواهم بود.» پلیس به طرفش آمد و پرسید «کی این کارو کرد؟» سوپی گفت: «من بودم.» اما پلیس می‌دانست کسانی که چنین کاری می‌کنند، نمی‌ایستند که با پلیس صحبت کنند، بلکه پا به فرار می‌گذارند. درست در همین موقع پلیس، مرد دیگری را دید که در حال دویدن بود تا به اتوبوس برسد. بنابراین پلیس به تعقیب او پرداخت. سوپی لحظه‌ای این صحنه را تماشا کرد. سپس راهش را کشید و رفت؛ بازهم بدشانسی. دیگر داشت عصبانی می‌شد. اما آن طرف خیابان رستوران کوچکی دید. با خودش فکر کرد: «عالیه!» و وارد شد.

این بار هیچ‌کس متوجه شلوار و کفش‌هایش نشد. شام خوشمزه‌ای بود بعد از شام به گارسون نگاهی کرد و با لبخند گفت: «می‌دانید، من هیچ پولی ندارم پلیس را خبر کنید. زود باشید چون خیلی خسته‌ام.»

گارسن جواب داد: «پلیس بی پلیس. هی، جو!»

پیشخدمت دیگری به کمک او شتاقت و با هم سوپی را به داخل خیابان سرد پرت کردند. سوپی نقش زمین شد. با سختی از جا برخاست، عصبانی بود با زندان گرم و نرمش هنوز خیلی فاصله داشت؛ واقعاً ناراحت بود. دوباره به راه افتاد. یک زن زیبای جوان مقابل ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. کمی آن طرف‌تر هم یک پلیس قرار داشت. سوپی به زن جوان نزدیک شد؛ دید که پلیس او را می‌پاید. با لبخند از زن دعوت کرد که او را همراهی کند. زن قدری فاصله گرفت و با دقت بیشتری شروع به تماشای ویترین مغازه کرد. سوپی نگاهی به پلیس انداخت. سپس دوباره شروع به صحبت با زن کرد. زن می‌توانست در عرض یک دقیقه پلیس را خبر کند. سوپی درهای زندان را مجسم کرد، اما ناگهان زن بازوی او را گرفت و با خوشحالی گفت: «بسیار خوب به شرط یک گیلاس مشروب، تا پلیس متوجه نشده راه بیفت.» و سوپی بیچاره با زن جوان که هنوز بازویش را گرفته بود به راه افتاد.

سر پیچ بعدی از دست زن پا به فرار گذاشت. به وحشت افتاده بود، با خود اندیشید: «با این وضع هرگز به زندان نخواهم افتاد.» آهسته به راه افتاد و به خیابانی رسید که تئاترهای زیادی درآن بود. آدم‌های زیادی آن جا بودند، آدم‌های پولدار با لباس‌های گران‌بها. سوپی می‌بایست کاری کند تا به زندان برود. نمی‌خواست حتی یک شب دیگر روی نیمکت میدان مَدیسون سرکند. کلافه شده بود. ناگهان چشمش به یک پلیس افتاد. شروع کرد به آواز خواندن، فریاد زدن و سر و صدا کردن. این بار باید نقشه‌اش کارگر می‌افتاد؛ اما پلیس پشتش را به او کرد و به مردی که نزدیکش ایستاده بود گفت: «زیادی خورده، اما خطرناک نیست؛ بذار به حال خودش باشه.» اما درست در همین وقت چشم سوپی داخل مغازه به مردی افتاد که چتر گران‌بهایی داشت. مرد چتر را در کنار در گذاشت و سیگاری بیرون آورد. سوپی وارد مغازه شد، چتر را برداشت و آهسته بیرون آمد. مرد به سرعت دنبالش آمد. و گفت: «چتر مال منه.» سوپی جواب داد: «راستی؟ پس چرا پلیس را خبر نمی‌کنی؟ زود باش پلیس آن جاست.» صاحب چتر با ناراحتی گفت: «اشتباه از من است. امروز صبح آن را از یک رستوران برداشتم. خوب اگر مال شماست معذرت می‌خواهم.» سوپی گفت: «البته که مال منه.» پلیس متوجه آن‌ها شد. صاحب چتر به سرعت دور شد و پلیس هم به کمک دختر جوانی رفت که می‌خواست از خیابان رد شود. حالا دیگر سوپی واقعاً عصبانی بود. چتر را دور انداخت و شروع کرد به بد و بیراه گفتن به پلیس‌ها. درست حالا که او می‌خواست به زندان بیفتد، آن‌ها نمی‌خواستند او را به آن‌جا بفرستند. دیگر عقلش به جایی نمی‌رسید به طرف میدان مَدیسون و خانه‌اش یعنی نیمکت به راه افتاد. اما سر یک پیچ ناگهان ایستاد. این‌جا در وسط شهر یک کلیسای قدیمی زیبا وجود داشت. از میان یک پنجره‌ی صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون می‌آمد. ماه در بالای آسمان بود. همه‌جا ساکت و آرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده به نظرش آمد و سوپی را به یاد روزهای خوش گذشته انداخت.»

ادامه و انتهای داستان باشما! 

1-بهروز

2-ققنوس- پایان اول-پایان دوم

3-حامد :)

4-نسرین(زمزمه‌های تنهایی)

5-AmirMohammad mirbabaei 

6-مهناز

7-بهار ...(با من برقص)

8-دکتر سین

9-یاسمین(پرنده سفید)

10-رسول والی

11-آشنای غریب

12-من(بود... هست... نیست)

13-حورا(در انتظار یک اتفاق خوب)

14-نیوشا یعقوبی

15-چارلی

16-آقاگل

17-هلما

18-بهار (در جستجوی لبخند)

  • دخو

داستانک

نظرات (۳۵)

سلام
اونها رو هم مثل داستانک باد توی وبلاگ خودمون منتشر کنیم و رای گیری و ...
یا فقط برای شما بفرستیم کفایت میکنه؟
پاسخ:
سلام.
همه تمرین‌ها رو توی وبلاگ خودتون انجام بدید و فقط لینکش رو اینجا ارسال کنید. اینطوری کارها مشخص‌تره. و دنبال کردن و نظر دادن در موردشونم راحت‌تر صورت میگیره.
پایان داستان می‌تونه از یک خط تا یکی دو پاراگراف باشه. 

در همین فکر بود که ناگهان کامیونی سر رسید و سوپی را به کتلت تبدیل کرد!

---
اسقف ریچاردسون به ارامی به سوی کلیسا میرفت که سوپی را دید و به او گفت: مرد! نمی خواهی کاری با روزانه 10 دلار مزد و خوراک و جای خواب داشته باشی؟ ما به یک کارگر تمام وفت نیازمندیم!
پاسخ:
آقا. اینجا نه. داخل وبلاگ خودتون. :)
و بعد اینکه یه کم خلاقانه و با جزئیات بیشتر بنویسین.
ببخشید استاد

http://rouzegarema.blog.ir/1397/03/12/s2

----
آقو. اگر من خلاقیت داشتم که اینجا نبودم!
پاسخ:
اتفاقاً چون خلاقیت داری باید اینجا باشی :)
الان ایده‌ای که برای پایانش داری بد نیست. فقط کمی جزئیات باید بهش اضافه کنی.
فکر کن داری یه خاطره بامزه رو برای دوستات تعریف می‌کنی. چطوری آب و تابش میدی که کامل متوجه بشن؟ اینم به نوعی مشابه همون عمله. یک ایده خام که سودی نداره. مهم اینه که اون ایده خام رو به عمل بیاری.
  • آسـوکـآ آآ
  • خواندیم و رای دادیم
    باشد که همه موفق باشن:-)
    پاسخ:
    ممنون :)
    ان‌شاءالله.

    درود بر جناب آقا گل 
    مانند همیشه سپاسگزار از اندیشه تان و آرزمند شادی و تندرستی تان از درگاه حضرت حق 
    با دو ادامه داستان برای انتخاب سوپی خدمت رسیدم . توضیح اینکه : 
    فونتهای آبی در دو داستان مشترک است و با فونت سبز موضوع داستان جدا می شود .
    آدرس : ghoghnoseazad.blog.ir
     
    از نظرهایی که می فرمایید بی اندازه سپاسگزار خواهم بود .

    پاسخ:
    سلام.
    ممنونم بابت همراهی. 

    سلام کار خیلی خوبیه! به سفارش اقای چشم‌به‌راه و معرفی ایشون این‌جا را پیدا کردم.
    متاسفانه از تمرین اول که جا ماندم ولی برای تمرین دوم خودم را آماده کرده‌م و حتما می‌نویسم
    پاسخ:
    سلام. خوشحالیم که همراهی می‌کنید. 

    این هم نوشته من با دید‌گاه منفی:


    اصل داستان رو نخوندم ببینم چقدر با اون فرق داره.

    و هرچی زور زدم نتونستم یه پایان مثبت براش بنویسم که کلیشه‌ای نباشه.
    انگار برای منفی بودن نوشته شده است.
    پاسخ:
    دست‌مریزاد.
    ممنون آقا. 

    کسانی که تو مرحله اول شرکت نکرده بودن تو مرحله دوم میتونن شرکت کنن؟
    پاسخ:
    بله می‌تونید در مرحله دوم شرکت کنین. ایرادی نداره :)

  • بلوط خانوم
  • ای بابا. من تازه یه ایده برای داستانک به فکرم رسید که هنوز کامل ننوشتم.   :| 

    پاسخ:
    بنویسید خب. :)
    به ادامه لینک‌ها اضافه می‌کنم. ایرادی نداره. 
  • بهارنارنج :)
  • من نمیتونم رای بدم جیمیلم یادم نیست:|
    پاسخ:
    مگه گوشی اندروید ندارین؟ خودش ابتدای کار جیمیل می‌گیره که؟
    سلام 
    کاش میشد جای دیگه ای غیر از وبلاگ خودمون تمرین ها رو میذاشتیم
    راستی رای گیری رو هم نمیتونم شرکت کنم
    دکتر میم دوبار نظرسنجی گذاشته بودن که تونستم شرکت کنم، کاش اونطوری میذاشتین‎(:‎
    پاسخ:
    سلام.
    شما که داخل بیان می‌نویسید. می‌تونید با یک نام‌کاربری دوتا وبلاگ داشته باشید. اگر دوست ندارین داخل وبلاگ خودتون باشه یک وبلاگ دیگه بزنین. اونجا متنا رو بنویسین و لینک بدین. اینکه میگم تمرینا داخل وبلاگ خودتون باشه دلیلش ایه که راحت‌تر و پیوسته‌تر بشه دنبالشون کرد و خوند. چون تعداد بالاست نمیشه از یک وبلاگ واحد استفاده کرد. 
    .
    من با گوگل نظرسنجی رو گذاشتم. برا همین نیازه که با اکانت خودش واردش بشین. 
    ازشون می‌پرسم ببینم با چه سایتی نظرسنجی ساخته هفته بعد با اون می‌ذارم. :)
  • AmirMohammad mirbabaei
  • این از پایان من
    http://b2n.ir/54945
    پاسخ:
    ممنون :)
  • دامنِ گلدار
  • دستتون درد نکنه :)
    یک پیشنهاد درباره نظرسنجی داشتم، شاید مفید باشه. بهتر هست بجای امتیازدهی که معمولا تابع سلیقه‌ی شخصی هست، چند مؤلفه یا شاخص رو برای داستان‌نویسی انتخاب کنید. این میتونه رعایت قواعد نگارشی، داشتن طرح، کشش، یا هر تعداد عنصر دیگه‌ای که به نظرتون معیار داستان خوبه باشه. این باعث میشه که من صرفا از روی دوست داشتن خودم به داستانی امتیاز ندهم و نقد منصفانه‌تری داشته باشم. 

    ممنون. 
    پاسخ:
    خب اون نقد منصفانه رو اصرار دارم که به فرد مورد نظر بگید. وبلاگ‌های دوستان رو بخونید و اگر نظری بود زیر همون پست بنویسین. قطعاً با نقد و تذکره که پیشرفت شکل می‌گیره.
    خواهش می‌کنم. :)
    اینم پایان من:
    http://nazmah.blog.ir/1397/03/14/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%88%D9%BE%DB%8C-%D8%A7-%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C
    پاسخ:
    دست‌مریزاد.
    ممنونم.
    http://dancewithme.blog.ir/1397/03/15/سوپی،داستانک
    اینم داستان من
    پاسخ:
    عالی.
    دستتون درد نکنه. 
    چیکارکنم تو نظر سنجی نمیتونم شرکن کنم:/

    پاسخ:
    مشکلتون چیه؟
    با چه پیام خطایی روبرو شدید؟
    سلام. :)
    http://inja-minevisam.blog.ir/post/488
    پاسخ:
    سلام :)
    دم‌ و بازدمت گرم.
  • یاسمین پرنده ی سفید
  • سلام رفیق
    http://whitebird.blog.ir/post/454
    پاسخ:
    سلام. :)
    دم و بازدمت گرم.
  • یکــ مَنــــ
  • داستان رو می‌خونیم
    شاید 10 صفحه
    100 صفحه
    1000 صفحه
    کمتر و بیشتر
    شاید برای سرگرمی
    شاید برای یادگیری
    داستان خیلی چیز خوبیه
    همه قشری اونو می‌پسندن
    یه گزینه عامه پسند برای جذب آدماس
    داستان مایه اصلی نوشته‌هاس تقریبا
    دسته‌بندی‌های مختلفی هم داره
    یکی از این دسته‌هاش:
    داستان کوتاه یا داستانک (به انگلیسی: Flash Fiction)
    نکته مهم توی داستانک یه چیز خیلی خاصه به اسم ضربه
    در واقع شما در پی یک کشف ضربه‌زننده‌این
    این کشف می‌تونه غافلگیر کردن خواننده و ایجاد شوک، شوخی یا نمایش لحظه‌ای زیبا باشه
    که البته اون قسمت شوک خیلی جالب‌تره ضربه‌اش
    مثل اینکه یه لحظه یه جرقه بزنه توی ذهن مخاطب
    به راحتی احساساتش درگیر اون نوشته میشه
    و اون تاثیرگذاری که می‌خواین رو می‌تونین داشته باشین
    یک داستان نویس کوتاه از بین میلیون‌ها واژه و جملات و اندیشه‌های مختلف بهترین‌ها رو با سبکی جذاب و بدون اینکه از سر و ته مطلب کم یا زیاد شود ارائه میده و به نوشته‌های خودش ارزش می‌بخشه
    برای نوشتن داستانک اول خیلی داستانک بخونین
    نوشته‌های بزرگانی مثل ارنست همینگوی، چخوف و ورژن وطنی مثل آقای مرادی کرمانی و آقای سید مهدی شجاعی
    خوندن خیلی کمک میکنه به اینکه یاد بگیریم چطوری بنویسیم
    داستانک از طرح اولیه‌ای که برای نوشتن یک رمان یا داستان کوتاه در ذهن نویسنده شکل می‌گیره هم کوتاه‌تر و خلاصه تره. ایجاز مهم‌ترین صنعت ادبی در نوشتن داستانکه
    ایجاز به زبان ساده یعنی تکلف و حشو و اضافه نداشته باشیم توی نوشته
    یعنی: بیشترین توان بیان در عین داشتن کمترین تعداد کلمات و جملات
    داستانک اصلا چیز اضافه‌ای نداره
    اطلاعات اولیه رو می‌دیم که میشه همون مقدمه خوب. نکته مهم اینکه در این پاراگراف، جزئیات مهم و قسمت اصلی کنش را پشت پرده نگه‌دارید تا معمای داستان فاش نشه
    در ادامه یکم عدم تعادل برقرار می‌کنیم، انگار که خواننده رو بخوایم گیج کنیم
    و بعد ضربه نهایی رو وارد می‌کنیم
    این ضربه نهایی قسمت تاثیرگذار کار ماست
    البته بعضی داستانک‌ها ضربه دارن بعضی ندارن
    ضربه داشته باشه بهش میگن داستان با پایان باز
    ضربه نداشته باشه بهش میگن داستانک با پایان بسته
    و یه نکته مهم اینجا اینه که توی انتخاب زاویه‌دید همیشه خلاق باشیم
    لازم نیست همیشه مثل یه شخص سوم باشیم که یه روایت رو تعریف میکنه
    می‌تونیم داستانمون رو از زبان هر چیزی بازگو کنیم
    از زبان قهرمان داستان
    از زبان عناصر داستان
    توی انتخاب زاویه دید همیشه خلاق باشیم
    دیالوگ و گفت و گو بین شخصیت‎‌های داستان فراموش نشه
    فعل‌ها رو به صورت معلوم به کار ببریم
    بزاریم شخصیت‌ها حرف بزنن نه نویسنده
    پایان نوشته باید خوب و مختصر باشه ولی نه قابل پیش بینی
    از اطراف الهام بگیریم. خیلی موثره برای شروع
    در نهایت داستان‌کوتاه مثل نمایشنامه و شعر نوعی از ادبیات تخیلیه که باید بر احساسات خواننده‌ها تاثیر بگذاره.
    پاسخ:
    سلام. ممنون بابت به اشتراک‌گذاری دانسته‌هاتون. :)

  • یکــ مَنــــ
  • در این بین یه نوشته‌هایی هست خیلی کوتاهه
    داستان کوتاهیه که از نظر تعداد کلمات خیلی کمه
    من بهشون میگم نوشته‌های ساندویچی :)
    چون همینقدر سریع عمل می‌کنن
    و خوشمزه‌ان :)
    مثل همون داستان کوتاهِ کوتاهِ 6 کلمه‌ای از همینگوی:
    For Sale: Baby Shoes, Never Worn
    برای فروش: کفش های کودک، هرگز پوشیده نشده

    خیلی کوتاهِ
    منظور و مفهوم رو کامل میرسونه با کمترین تعداد کلمات
    ضربه عالی ای داره
    یه کفش بچگانه که هرگز پوشیده نشده
    یعنی اون خانواده در انتظار دیدن فرزندشون بودن
    فرزندی که با ذوق و شوق تمام براش سیسمونی خریدن
    کفشای بچگانه زیبا
    وسایل عالی
    ولی در نهایت خوشی شون مبدل به غم میشه
    غمی که ترجیح میدن حتی یه جفت کفش یادگاری ازش نگه ندارن

    میشه این داستان رو با کلی توضیح و تفسیر بیان کرد
    ولی اون شش کلمه خودش گویای همه چیزه
    ضربه ای که اون 6 کلمه داره و اون حد تاثیرگزاریش
    داستان‌هایی که من با کلی توضیح و تفسیر بدم نداره
    اصولا اینکه بزاریم خود خواننده نتیجه گیری کنه خیلی موثرتره

    یا این:

    عباس بچه‌ها
    به دست‌هایش که رسید، مدادرنگی را محکم‌تر فشار داد و زیر لب گفت: «دیگه هیشکی هیشکی نمی‌تونه دستات رو ببُره...»
    داستانکی از استادم خانم مریم کمالی نژاد

    به اینجور داستان‌ها داتان‌های برق‌آسا هم میگن

    در نهایت نوشته شما هرچی باشه از این نظر که یه کار تولیدیه و بِرَندِ خودتونه ارزشمنده
    پس اصلا از نوشتن نترسین
    حتی اگه نوشته‌هاتون از قانون‌های اینچنینی پیروی نکرد
    نوشته‌اس دیگه
    گاهی سرکش میشه
    ولی بنویسین
    یه روزی بالاخره سبکِ خودتون رو پیدا می‌کنین :)
    از هرچیزی ایده بگیرین
    اصلا نگران نباشین شاید مسخره و بی‌مزه به نظر بیاد
    من حتی می‌تونم از یه تیرِ چراغ برقِ تنها که تنهاییِ خیلی‌ها توی خیابونا رو روشن میکنه که حداقل تنهایی‌اش با تاریکی نشه یه جمع سه نفره ترسناک هم بنویسم
    خیلی هم جذابه نوشتن از زبان یه تیر چراغ برق
    که می‌تونه چه صحنه‌هایی رو تجربه کنه
    چه چیزایی رو دیده
    چه اتفاقاتی رو لمس کرده
    چه رازهایی توی دلش داره
    قلم شما می‌تونه زبان گویای هر چیزی بشه
    پس بنویسین
    برای خودتون
    برای دلتون
    بنویسین برای اینکه بنویسین :)
    پاسخ:
    توضیحات جامع و خوبی بود. بخصوص برای تعریف داستانک و انواع داستانک‌های چند کلمه‌ای. به طور خلاصه یه دید خوب هم نسبت به داستانک ارائه داد. ممنونم ازتون. :)
  • یکــ مَنــــ
  • ببخشید خیلی طولانی شد و پرحرفی کردم
    پاسخ:
    خواهش می‌کنم. عالی بود. 
    سلام. ایده جالبیه. حتما با قوت ادامه بدید. بنده هم پایان خودم رو در وبلاگ منتشر کردم. پیروز باشید.
    پاسخ:
    سلام.
    دستتون درد نکنه.
    لینک رو پیدا کردم. 
  • آشنای غریب
  • این شما و این هم پایان بندی من:)))
    منتظر نظرات عزیزان و البته شما هستم
    پاسخ:
    سلام.
    لینک مشکل داشت. خودم اومدم پیدا کردم :)
    دستتون درد نکنه.
    سلام 
    این هم آدرس نوشته من
    http://satira.blog.ir/post/29/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%861


    * بنظرم جای نظر خودتون برای شرکت کننده ها خالیه


    پاسخ:
    سلام ممنونم که نوشتید.
    .
    خودم یه کم تنبلی کردم این هفته. قرار بود جمعه بنویسم که مسافر بودم. ولی بالاخره نوشتم :) 
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • سلام و خسته نباشید و التماس دعا:-)

    http://khoob1.blog.ir/post/123
    پاسخ:
    سلام. :)
    زنده باشین.
    شما هم مارو دعا کنید. مثلاً هروقت زولبیا بامیه خوردید مارو دعا کنید.
    فکر کنم من خیلی متفاوت نوشتم 😂😂
    پاسخ:
    پایان متفاوت خوبه اتفاقاً :)
    ممنون.
  • دامنِ گلدار
  • سلام

    شرمنده من نرسیدم به این تمرین. امکان داره از تمرین بعدی مهلتش رو دوهفته‌ای کنین؟ اگر همه موافقن یعنی. ممنون. موفق باشین.
    پاسخ:
    سلام.
    دشمنتون شرمنده. 
    من مشکلی با دو هفته یکبار بودنش ندارم. فکر کنم الان که فصل امتحانات دانشگاه هم هست بد نباشه اتفاقاً. حالا توی پست جدید مطرح می‌کنم. :)

  • نیوشا یعقوبی
  • http://i-am-a-muslim-girl.blog.ir/1397/03/19/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%88%D9%BE%DB%8C-%D8%A7-%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C
    پاسخ:
    دستتون درد نکنه :)
  • چارلی ‎‌‌‌
  • امیدوارم هنوز وقت باشه، با اینکه رسما از جمعه گذشته :))

    http://dailyme.blog.ir/page/Practice-one
    پاسخ:
    خودمم این هفته تنبلی کردم و تازه امروز صبح مطلبم رو نوشتم :)
    ممنونم.
  • نیوشا یعقوبی
  • خواهش میکنم من از شما ممنونم 
    پاسخ:
    :)
    ارادتمند.
  • یاسین . میم
  • چه قدر جالبه این حرکت.

    دور سوم از کی شروع می‌شه؟
    پاسخ:
    پست جدید وبلاگ رو ببینین. 
    از امروز تا دو هفتۀ دیگه.
    وا پس پست من کو؟!!
    پاسخ:
    کو؟
    بابا جان من که میگم وقتی پست می‌نویسین لینکش رو بفرستین. :)

    http://dinky28.blog.ir/post/637

    این هم پست منه، سیو کنید. :|
    پاسخ:
    ممنون. اضافه می‌کنم الان. :)

    برای داستان هفته ی دوم نظز سنجی نداشتین؟
    پاسخ:
    نه. چون داستان نبود. صرفاً پایان بود. 
    من بهارم با من برقص لطفا لینک داستانم رو عوض کنید. 
    http://searchofsmile.blog.ir/1397/03/15/سوپی،داستانک
    البته اگر هنوز نظر سنجی تموم نشده
    پاسخ:
    ممنونم. لینکش رو می‌ذارم. :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    سخن‌سرا

    از هرچه بگذریم سخن دوست خوش‌تر است...

    طبقه بندی موضوعی