سخن‌سرا

سلام خوش آمدید

مکان در داستان‌کوتاه

سه شنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۱۸ ب.ظ

« "آفرین" ده کوچکی بود با چند کوچه، یک آسیاب، و یک میدانچه که هم بازار حساب می‌شد و هم مرغوب‌ترین محل ده؛ قصابی، سلمانی، دوچرخه‌سازی، نانوایی و کنارش یک قهوه‌خانۀ دراز و پابه‌گود، مثل سردابه، کنار هم قطار شدهبودند. از پیش چشم دکان جوی آب می‌گذشت و بین جوی  و ستون‌های چوبی در قهوه‌خانه میز و صندلی‌هایی گوش‌درگوشِ هم چیده شده بودند.»


متنی که خواندید گوشه‌ای بود از داستان «بیابانی» نوشتۀ محمود دولت آبادی که برای توصیف فضا و مکان روستای «آفرین» نوشته شده بود. توصیفی که دولت آبادی برای شناساندن روستا به خواننده می‌آورد گویا و کوتاه است؛ و چنان تصویر روشن و دقیقی از روستا به دست می‌دهد که گویی یک عکس در مقابل خواننده قرار گرفته است. روستایی مثل همۀ روستاهای کوچکی که می‌شناسیم، با میدان کوچکی در مرکز و چند دکّان مهم که دور تا دور آن میدان قرار گرفته‌اند. استفاده از عبارت بازار برای توصیف دکان‌های دور میدان به طور کامل محدودیت و کوچکی روستا را به چشم خواننده می‌آورد. از طرفی نشان دهندۀ تعامل‌های اجتماعی ساکنین روستا نیز هست. 

توصیف صحنه‌ها و مکان‌ها در داستان کوتاه بخش مهمی از هنر داستان‌نویسی است. در توصیف یک مکان و یا یک رویداد در زمان و مکانی خاص، باید با وفاداری کامل به توصیف جزئیات عینی صحنه پرداخت و از هیچ چیزی گذر نکرد. البته با زیاده‌روی نباید حوصلۀ خواننده را هم سر برد. توصیف باید کوتاه و گویا باشد. درست مثل یک قاب عکس. یا اگر بخواهیم تعبیر دیگری برایش بیاوریم، توصیف صحنه به شهادت دادن شاهدی شباهت دارد که در یک دادگاه عین مشاهدات خود را برای روشن شدن واقعیت یک حادثه بیان می‌کند؛ طوری که حاضرین در دادگاه بتوانند صحنه را به شکل کامل در مقابل خویش تصویر کنند. خیلی خب، بیش از این توضیح نمی‌دهم. برویم سراغ تمرین. برای تمرین کافی‌شاپ یا قهوه‌خانه‌ای را تصور کنید که در آن داستانی اتفاق می‌افتد. حالا به توصیف فضای قهوه‌خانه(یا کافی‌شاپ) بپردازید و داستانی که به نظرتان ممکن است در این مکان اتفاق افتاده باشد را تعریف کنید. نکتۀ مهم اینکه سعی کنید داستان‌هایتان از کلیشه شدن فاصله بگیرد و تا جایی که ممکن است بکر و تازه باشد.


پی‌نوشت یک: از خانم نسرین نویسندۀ وبلاگ زمزمه‌های تنهایی که قبول کردند تا دانسته‌هایشان را با ما در اینجا به اشتراک بگذارند تشکر می‌کنم. همچنین از جناب میرزا و نویسندۀ وبلاگ خودآموز نویسندگی هم تشکر می‌کنم که داستان‌های تمرین پنجم را نقد کردند. پیشنهاد می‌کنم نقدها را کامل بخوانید. مطمئن باشید به آموخته‌هایتان افزوده خواهد شد.

پی‌نوشت دو: یکی از دوستانی که از روز اول با سخن‌سرا همراه بودند خانم مولود رضوی نویسندۀ وبلاگ ققنوس آزاد هستند. کتاب عروسک پارچه‌ای ایشان را چند هفته‌ای است که در کنار خود دارم و داستان‌هایش را می‌خوانم. جا دارد بابت ارسال کتاب از ایشان تشکر کنم. امیدوارم به زودی کتابتان به چاپ دوم برسد. و البته مجموعه داستان‌های دیگری نیز از شما و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس ببینیم و بخوانیم.

  • دخو

نظرات (۱۰)

سپاس
  • پریسا سادات ..
  • ممنون:)
  • آرزوهای نجیب (:
  • جدیداً دارم یه سه‌گانه از خانم آگوتا کریستوف می‌خونم به اسم دفتر بزرگ. این کتاب اولین چیزی که به من یاد داد این بود که می‌شه روای «ما» هم باشه. (جالبه نه؟) دوم اینکه یوقتایی نیاز نیست فضاسازی کرد. یوقتایی برای اینکه فضا رو سرد و بی‌روح و ناجوانمردانه نشون بدی بهتره از فضاسازی طفره بریم. خانم کریستوف برای اینکه فضای زمخت جنگ رو نشون بده حتی شخصیت‌هاش اسم نداره. 
    پس باتوجه به نوع داستانمون باید این فضاسازی شکل بگیره. باتوجه به چیزایی که خوندم هرچقدر نویسنده سعی داشته جو داستانش همدلی توش بیشتر باشه فضاسازی‌هاش بیشتره و هرچقدر به محیط سرد و بی‌روح بریم فضاسازی کم‌ و کم‌تر میشه.

    البته این نظر منه شاید درست هم نباشه (:

    با گلی جان موافقم
    پست خوبی بود ممنون
    بریم بشینیم مشق امروز رو بنویسیم پس:)
    درود بر سخن سرا 
    ghoghnoseazad.blod.ir
    روزگار به کام و قلم پرتوان و ذوق شیرین 
    با خانه ابری خدمت رسیدم 
    سپاسگزارم 
    درود بر آقا گل و سخن سرا 
    در پاسخ به پی نوشت شماره دو 
    بی اندازه از لطف جنابعالی به عروسک 
    پارچه ای سپاسگزارم . 
    بنده امیدوارم از استادی وجود شما و دیگر دوستان بهره بگیرم و بازهم آغازی و قلمی دوباره 
    شاید روزی خطی بماند یادگار و اندیشه ای به جوش آید و یا دلی شاد . 
    و باز با فروتنی تمام قد ، امیدوارم با آموزشهای نو از نسلی نو و نگاهی نو بتوانم رسالت قلمم را 
    هرچند بسیار کوچک اما درست به انجام برسانم . 
    در پناه مهر حضرت دوست سربلند و تندرست باشید 
    با سپاس من و عروسک پارچه ای 

    *_*
    سلام
    صدای زنگولۀ آویزان بر بالای درِ کافی شاپ شنیده شد. 
    متصدیِ پشتِ بار لیوانِ کمر باریک و ظریفی که به دست داشت را به کمک  بخار دهانش و یک پارچه ی زرد تمیز میکرد که سرش را بالا آورد به درِ نیمه باز نگاه کرد. انتظار مشتریِ دیگری را میکشید اما در همانطور نیمه باز مونده بود و کسی وارد نشد.
    سوزِ سرمایی که از درِ نیمه باز وارد شده بود باعث شد زوج های جوانی که پشت میز ها نشسته اند، واکنش نشون دهند و رویشان را به سمتِ در بچرخانند. مرد جوانی که دستش را به سمت نامزدش دراز کرده بود، پُز حلقه ای را میداد که تازه به قیمت بسیار بالایی خریده بود و با سرمایی که وارد شد، درست وقتی که دختر میخواست حلقه را بگیرد، دستش را کشید و یقه ی ازجنس دُمِ روباهی که روی پالتویش نشسته بود را بالا کشید و دستش را جلوی شمع رمانتیکی -که تا نصفه رسیده بود و با بادی که از در وارد میشد شتاب گرفته و بود و تند تند میرقصید- گرفت تا خاموش  نشود. دختر هم رویش را به سمت در چرخاند اما در نه باز تر میشد و نه بسته تر. متصدیِ بار لیوان را روی پیشخوان کنار یک دسته کلیدی که نمیدانست برای کیست گذاشت و در حالیکه به سمت در میرفت به کلید اشاره کرد و گفت: بالاخره این کلید برای شما نیست؟
    دو زوجی که نشسته بودند، توجهشان به متصدی جلب شد و هریک با لحنی متفاوت گفتند نه. فقط آن دختر و پسری که کنار در نشسته بودند جواب ندادند. دختر که پشتش به در بود، رویش را به سمت نامزدش چرخاند و نگاهی به دست مرد که کنار شمع گرفته شده تا خاموش نشود انداخت و به ناگهان جیغی کشید و با چشمهای متحیر و متعجبش به دست مرد اشاره کرد. مرد که خودش هم نمیدانست دستانش در حال سوختن است، نگاهی به کف دستانش انداخت و انگار که ناگهان یاد چیزی بیفتد، دستش را کشید و وانمود کرد که خیلی میسوزد . از جایش بلند شد، نوشیدنی ای که در لیوانش باقیمانده بود را روی دستش ریخت. خیلی خونسردو به سمتِ پشت خود، اتاقک کوچکی که رویش نوشته بودWC رفت. هیچ یک از آن دو زوج متوجه جیغ بلندی که دختر کشید نشدند.انگار نشنیدند. تمام مدت که آنجا نشسته بودن فقط به هم نگاه میکردند بی آنکه حرفی بزنند و حتی چیز بخورند. سوز میآمد و در همچنان در باز بود و متصدیِ بار رفته بود بیرون و از او خبری نبود. هنوز یک دقیقه هم  از باز شدنِ مرموزِ در نگذشته بود که این مرد به داخل اتاق پرتاب شد.....
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • من تا حالا داخل کافه یا قهوه خونه نرفتم! باید تحقیقات میدانی انجام بدم:-))
    تازه تمرین قبلی هم مونده. یعنی هر فکری به ذهنم می رسه میگم نه اینم کلیشه‌ایه:|
    پاسخ:
    من توصیه میکنم تحقیقات میدانی رو از چند کیلومتر اون طرف ترش انجام بدی:)
    خیلی خوبه که دچار این چالش شدی و نمیخوای کلیشه بنویسی
    ولی دیگه نذار تبدیل به وسواس بشه
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • یه ربع به دوازده تمومش کردم! فقط تایپش طول کشید.
    http://khoob1.blog.ir/post/140
    پاسخ:
    دست مریزاد. ممنونم. :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    سخن‌سرا

    از هرچه بگذریم سخن دوست خوش‌تر است...

    طبقه بندی موضوعی