سخن‌سرا

سلام خوش آمدید

توضیح پست قبل-موقت

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۴۱ ب.ظ

هوالمحبوب

 

دوستان عزیزی که توی تمرین شرکت کردن، لازم هست که برای حدس خودشون، صحنه پردازی کنن، یعنی ادامه ی داستان رو با تکیه بر صحنه سازی بنویسن. باز هم تاکید میکنم توی این داستان دنبال پر و بال دادن به تخیل شما هستم. یعنی اینکه به خودتون جسارت این رو بدین که به اولین و دومین چیزی که به ذهن میرسه تکیه نکنین.  اینکه مثلا میگین کار فلانی بوده یه توضیح صرف هست، باید این رو با تصویر سازی برای مخاطب بنویسین. میتونین توی کامنت ها هم این کار رو انجام بدین. منتظر نوشته هاتون هستم.

  • نسر ین

نظرات (۷)

درود بر شما بنده به محض دیدن پست قبلی یک داستان با توصیف و صحنه پردازی نوشتم و آدرس رو هم گذاشتم ول گویا مورد التفات و وانگریستن قرار داده نشد 😢 چرا ؟ نمی دانم . به هر روی من پیگیری میکنم . و نظر دوستان صاحب نظر را میخواهم.  
در پناه مهر حضرت دوست شاد باشید (آمین )
پاسخ:
نسرین:
سلام جناب رضوی
واقعیتش من توی پست جدید هم اطلاع دادم که کم کاری شده در این باره و حتما میخونم و نظر میدم هر چند که صاحب نظر به اون معنا نیستم :)

  • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
  • سلام:)
    منم میخوام شرکت کنم تازه با وبلاگتون اشنا شدم الان باید چیکار کنم متن بنویسم یا تمرین هایی که گفتید رو انجام بدم
    پاسخ:
    نسرین:
    سلام
    میتونی از آخرین تمرین شروع کنی. یا توی وبلاگت یا همین جا توی کامنت ها برامون ارسال کن
    بفرمایید :
    http://alirezaahani.blog.ir/post/21
    پاسخ:
    ممنونم
  • دامنِ گلدار
  • سلام، تا  کی فرصت هست؟ 
    پاسخ:
    نسرین: محدودیت زمانی نداریم برای هیچ تمرینی:)
    قبلاً تو کار نویسندگی بودم.
    الان هیچی به ذهنم خطور نمیکنه
    پاسخ:
    نسرین:
    خب سعی کنید دیگه
    منتظر نوشته هاتون هستیم
    یک روز کاری خسته کننده دیگر نیز به پایان رسید.خسته و کوفته به سمت خانه به راه افتادم.یک عصر زمستانی نمناک دیگر.آسمان ابری است و سوز سرد و نمناکی می آید.غرق در خودمم.به گونه ای که نمیدانم مسیر را چگونه طی می کنم.نیم ساعت بعد خود را در روبروی خانه ی خودمان میبینم.تقریبا هشت ماه از ازدواجم با فاطمه میگذرد.هشت ماهی که به عاشقانه ترین شیوه ی ممکن گذشت.طبق روال هشت ماه گذشته ، شاخ گل سرخم را می بویم و با لبخند به سوی در خانه میروم.نیم ساعتی مانده تا هوا گرگ و میش شود.در راهرو کفش هایم را با احتیاط در می آورم و جفت می کنم. در را با کلیدم باز می کنم و آرام داخل میروم.با صحنه ای عجیب روبرو میشوم.تلوزیون شکسته و گوشه ای افتاده است.کاناپه هایی که فاطمه و خواهرش فاطیما با وسواس فراوان انتخاب کرده اند ولو شده و هر کدام در نقطه ای افتاده است.قاب عکس ها یکی در میان شکسته اند وقاب عکس تکیه فاطمه افتاده و قاب عکس تکیه من نیز چپکی آویزان است.چاقویی مستقیم به درون عکس دونفره عروسیمان رفته و خون از آن می چکد.روی دیوارها پر از خون است و با خون روی دیوارها با خط عجیبی چیزی نوشته شده .لامپ ها همگی ترکیده اند .شیشه های پنجره ها شکسته و ب داخل ریخته اند و ترسناک تر این که وقتی ب داخل خانه می آمدم متوجه چیز خاصی نشدم.سوز سرد از شیشه های شکسته وارد میشد و صداهای( به نسبت موقعیت) ترسناکی ایجاد میشد.ناگهان به یاد فاطمه افتادم . کم کم از حالت شوک خارج شدم و تعجبم جایش را به ترس و دلهره داد.با یاد فاطمه عضلاتم شل شدندو عرق سردی را در کمرم حس کردم.کیف را ب کنار گل سرخی که برای فاطمه آورده بودم انداختم و به سرعت به سمت بقیه ی خانه رفتم.ابتدا به آشپزخانه رفتم ولی به غیر از خرابی چیز دیگری وجود نداشت.یخچال افتاده بود . ظروف از کابینت به بیرون پرت شده بودند . در کابینت ها یکی در میان شکسته بودند و آخرین در نیز آویزان بود و حذکت می کرد.اجاق دو نیم شده بود.فر روشن بود و شیر آب چکه می کرد.ناگهان قاشقی از بالای کابینت به کف سرامیکی آشپزخانه خورد . با صدای آن ترسیدم و به خودم آمدم.من چرا هی این طوری میشدم؟ با دو به سمت اتاقمان رفتم و همزمان فاطمه را صدا میزدم .به در اتاق رسیدم. در را باز کردم.با چیزی که دیدم چیزی نمانده بود پس بیفتم.عسلی دو تکه شده و گوشه ای افتاده بود .کمد لباس ها دمر شده بود و شیشه تمام قد نیز شکسته بود.میز کامپیوتر دو نصف شده بود.صفحه مانیتور کامپیوتر شکسته بود و کیس نیز له شده بود .روی دیوار با خون نوشته شده بود:*مرگ* مرگ* .تخته خواب به اندازه ی ده سانتی متر بالا رفته بود و بدون هیچ تکیه گاهی معلق بود.تخته ی احضاری(تخته وی یا) دوتکه شده و به همراه فاطمه غرق در خون روی تخت افتاده بودند. نامش را با فریاد صدا زدم و همزمان ب سویش دویدم.یک قدمی تخت بودم که حس کردم بدنم قفل شد.نمی توانستم حرکت کنم.مردمک چشمم را به سمت فاطمه چرخاندم.گوشه ی لبش پاره شده بود.از بینی اش خون می آمد.چشمانش را در آورده بودند.بلیزش پاره شده بود و روی سینه اش کلمه ی قربانی حک شده بود.دامنش نیز پاره پاره بود و جای زخم های چاقو خود نمایی می کرد.با دیدن این صحنه تاب نیاوردم و فریادی از عمق وجودم برآوردم و گریه امانم را برید.تلاش کردم حرکت کنم و از آن حالت خارج شوم.همزمان صدا شکستن چیزی از بیرو اتاق شنیدم و سپس صدایی از دیوار.انگار که کسی آنجا داشت راه می رفت.ناگهان پایم محکم توسط دستی ضمخت گرفته شد. قبل از اینکه بتوانم موقعیتم را تجزیه و تحلیل بکنم ، پایم را کشید و سرم به شدت با لبه ی تخت برخورد کرد.سپس چند قدم روی زمین کشیده شدم . پس از آن مرا محکم ب دیوار پشت سرم می کوبد.درد شدیدی را در سرتاسر بدنم حس می کنم . ب زور دستم را به زمین تکیه میدهم و سرم را بلند می کنم.به دلیل ضربات پیاپی موجود ناشناس چشمانم تار می بیند.فرد قد بلند سیاه پوشی را با ناخن ها و مو های بلند می بینم که به سمتم می آید.در نزدیکیم می ایستد.پس از چن ثانیه خم شده و انگشتانش را بین موهایم قفل میکند.مرا بلند میکند.حتی نای ناله کردن را هم ندارم.مرا از زمین بلند میکند و چندین بار محکم به زمین می کوبد و سپس به سمت میز پرتاب می کند.با برخورد سرم با لبه ی تیز میز حس می کنم که می خواهم بمیرم.ناگهان از زمین بلند می شوم.هیچ تماسی با هیچ چیزی ندارم.به فاصله معینی که با زمین میرسم ، به سمت در پرتاب میشوم.محکم به در میخورمو در می شکند.کم کم چشمانم سیاهی می رود .آن موجود سیاه به سمتم می آید.دنیا دور سرم میچرخد و دیگر چیزی نمی فهمم...
    .......
    فک کنم واضح نوشتم کار کی بوده!
    و تازه با این وب عاشنا شدم
    بی نظیره
    پاسخ:
    نسرین:
    اول اینکه ممنون از تلاش و همراهی ات
    فکر میکنم تلاش داشتی که قصه رو جنای یکنی ولی چند تا ایراد کلی در داستان مشاهده کردم
    اول اینکه وقتی چشم های تو سیاهی رفت و چیزی نفهمیدی داستان ور کی تعری فکرده برای ما؟؟
    دوم اینکه یک جاهایی لحنت داستانی نیست، جمله ها داستانی نیستن، یه جور گزارش مانند میشه
    سوم اینکه نه برای من مشخص نشد کار کی بوده
    حدس هایی زدم که کار یه رقیب عشقی بوده باشه
    ول یاین میزان تخریب از یک رقیب عشقی خیلی بعید بود
    یه بار دیگه روش کار کن تا فضای داستانی بهتر شکل بگیره
    مخاطب باید بفهمه تو چی میخوای بگی
    (تخته خواب به اندازه ی ده سانتی متر بالا رفته بود و بدون هیچ تکیه گاهی معلق بود.تخته ی احضاری دوتکه شده و به همراه فاطمه غرق در خون روی تخت افتاده بودند. )
    فک می کردم واضح توضیح دادم که اتفاقات مربوط به ماوراءه
    ....
    بله خب حق دارین چون ساعت 2 شب یادم اومد و سعی کردم خوب در بیاد
    ولی خب ظاهرا اونقدرام خوب نبوده
    :))))
    ایشالله تمرین بعد
    پاسخ:
    نسرین:
    در این حد بله واضح بود ولی ماوراء هم نیاز به دلیل و برهان داره در عالم داستان :)
    منتظریم:)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    سخن‌سرا

    از هرچه بگذریم سخن دوست خوش‌تر است...

    طبقه بندی موضوعی